بش قارداش
بابا امان
شهر تاریخی بلقیس
عمارت مفخم

بش قارداش
بابا امان
شهر تاریخی بلقیس
عمارت مفخم

غزليات

 

بوي جان مي‌آيد از باد صبا اين چه بوست

مشك را اين بو نباشد نكهت گيسوي اوست

باز در طرف چمن بلبل نواخواني كند

گوئيا نزديك شد فصل بهار و وصل دوست

عارف بجنورد تا شد رهسپار كوي عشق

روز بختش تيره‌تر از طرّة هندوي اوست

بر در پير مغان تا شد مقيم از جان و دل

روز وشب بر ياد وصل دوست ، اندرهاي وهوست

آرزوئي هست ، در دل ، هر كس را در جهان

در دل ما هم هواي ديدن روي نكوست

جلوه‌اي بنمود و رخ بنهفت زان پس سالهاست

كاين دل شيدا هنوز اندر پيش در جستجوست

ديگر از ميخانه‌ها نام و نشان من مجو

كان شرابي را كه مي‌جويم نه در جام و سبوست

 

جان به خاك رهت اي تازه جوان خواهم داد

بوسه بر پاي تو خواهم زد و جان خواهم داد

چهارده ساله نگارم بُد و سي سالة عمر

هر چه حق كرد عطايم به تو آن خواهم داد

اي مه چارده گر وصل ترا دريابم

به هوايت سه طلاقه دو جهان خواهم داد

شد خزان عمر من غنچة نشگفته توئي

اي گل تازه به تو نقد روان خواهم داد

گر كه بستان جهان يابم و گزار رخت

بوستان را به تو من بوسه ستان خواهم داد

جز دل خون‌شده‌اي ، هيچ ندارم در دست

آنچه در دست من است ، آن به تو آن خواهم داد

در جهان تا كه شود فاش جفا كاري تو

خون دل را به همه خلق نشان خواهم داد

چمن لاله شد از خون جگر سوخته‌ام

اين چمن را به تو اي سرو چمان خواهم داد

در ره عشق تو مردانه قدم خواهم زد

به دل از لعل لبت تاب و توان خواهم داد

مرهمي نه به دل سوختة مجروحم

چون توئي را به همين خانه مكان خواهم داد

عقل را گر زندم ره به صفايش آرام

نفس را گر بستيزد خفقان خواهم داد

پير شد عارف و با طبع جوان مي‌گويد

جان به خاك رهت اي تازه جوان خواهم داد

موسم عيش و نشاط آمد و گاه طرب است

موقع كشف حجاب از رخ بنت العنب است

شد گه خوشدلي شيعة اثني عشري

شاد و مسرور در اين روز نبودن عجب است

بايد امروز مرا داد فصاحت دادن

كه مرا ارث فصاحت ز امير عرب است

دست پروردة علم و ادبم من زاديب

آن كه سرچشمه عرفان و فنون ادب است

مستم امروز ولكن ز مي حب علي

هان مپندار كه اين باده شراب عنب است

ساقيا جام لبالب بده از خُمّ غدير

زان خمي كو برسول مدني منتسب است

شافع روز قيامت علي عمراني

دوستش در دو جهان رسته زهول و هرب است

مظهر ذات خدا آينة ذات خدا

مرتضي و ولي و حيدرش از حق لقب است

حامي دين نبي ما حي كفر است و فساد

مانع جور و ستم دافع رنج و كرب است

گفت در خم غدير احمدمرسل كه علي

جانشين من و از جانب من منتخب است

اين سخن چون زنبي حضرت فاروق شنيد

شاد و مسرور شد و گفت زمان طرب است

بَخُ بَخُ لَكَ مُولاي توئي سرور ما

افتخارم به تو اي سيد والا نسب است

يا علي اي به تو قائم همة كون و مكان

اي كه بدخواه تو از مادر مجهول آب است

بي‌ولايت نشود پاية ايمان محكم

بي‌گل طلعت  تو باغ حقيقت عزب است

كمترين عارف بجنورد ثناخوان شما است

دائماً مهرتواش در دل و نامت به لب است

تا رخت كشيدم به در پير خرابات           آسوده شدم از سخن كشف و كرامات

از مدرسه‌ام حق به خرابات كشانيد          پاداش همين بس بودم از همه طاعات

بي‌پرده عيان گشت به ما شاهدغيبي        هر چند كه موسي ارني گفت به ميقات

از صومعه و ميكده يكبـاره رهيـدم          ديـگر نَبُود بـا كَسَم آهنـگ مراعـات

عمراست گرانمايه و اوقات عزيز است      واعظ مكن اوقات مرا صرف خرافات

در هر دو جهانم نبود جز تو پناهـي         دست من و دامان تو اي پير خرابـات

من عارفم و با نسب از موسي كاظم         سر حلقه اربـاب وفا قبله حـاجـات

سالها شد كه دل خسته ما در طلب است

در هواي خط و خالش به جنون منتسب است

گه سوي ما نگرد ، ليك نشد معلومم

نظر رأفت او ، يا كه نگاه غضب است

كشف مطلب نشد آخر كه دل غمزده‌ام

طائر سدره و يا نار غضب را حطب است

نوش با نيش قرين باشد و گل توأم خار

معجزات نبوي بافتن بولهت است

وصل مي‌جويم و ديدار تو مقدورم نيست

گرچه ديدار تو جستن نه طريق ادب است

وعدة وصل تو از پير مغان مي‌شنوم

من و اين بخت همانا عجب‌اند رعجب است

هر چه نزديك تو آرد به تو خيرالعمل است

مي‌نپرسيم مراين واجب و يا مستحب است

من كه سرگرم مي و عشقم و مخمور از او

چه الم در دلم  از منع شراب عنب است

در عجم شورش عرفان فتد از عارف

عجبي نيست كه او زادة مير عرب است

هر اديبي نبود زاهل معاني و سلوك

ساقي ماست كه سر حلقه اهل ادب است

مرد بافضل و ادب خورده بگيرد بر ما

عيب جوي عرفا زاهد صاحب ذنب است

 

 

 

 

 

اي كه خورشيد زده،بوسه به خاكت زادب     از فروغ تو كند ، جلوه‌گري ماه به شب

توئي آن گل ، كه زپيدايش گلزار وجود        بلبلان يكسره خوانند به نام تو خطب

نيست در آئينة ذات تـو جز نـور خدا           نيست در چهرة تابان تو جز جلوة رب

آيت صولت و مردانگي و شرم و حيا          مظهر عزت و آزادگـي و فضل و ادب

نظرلطف و عنايت زمن اي شاه مپوش        كه مرا جان به هواي تو رسيده ست به لب

نكند عاشق كـوي تو تمنّـاي بهشت           كز حريمت دل افسردة مـا يـافت طـرب

در ره دوست هرآنكس كه مطلوب رسد      دگر از دامن جـانـان نـكشد دست ادب

نور حق ماه بني‌هاشم و شمع شهـدا           ميوة بـاغ علي ميـرشجـاعـان عـرب

منبع جود وسخا مظهر اخلاص و صفا        زادة شير خداخسرو فرخنـده نسب

اي آن كه رويت برده آذين چمن را            جانا مپوش از من چنين وجه حسن را

مسـتفعلن مسـتفعلن  مسـتفعلاتن             بشنو بيـان عارف شيرين سخن را

هرچند نبود ما ومن درمسلك عشق           اي يار من بشناس قدر همچو من را

ازوصل خود مهجورم ارداري از اين بيش    خواهم كمر بستن هلاك خويشتن را

از هجر شيرين ، تلخ كام آمد چو فرهاد      نـاچـار بـر پاكرد آن شـور فتن را

عاشق ره هموار و روشن را كنـد گم         گردور باشد روز وصل آن ممتحن را

ور وصل نزديك آيد و عاشق به كنعان      خواهد شنيد از مصر بوي پيرهن را

دردا كه از بس خوگرفتم من به عربت       طول سفر برد از دلم يـاد وطن را

افسانه نبود گفتة من بـل فسون است        تسخير دل باشد ولي اربـاب فن را

عارف كسي نبود ولـي از همت پيـر         مبهوت سازد در سخن،صد برهمن را

از پير ما هر كس كند رو بر دگرسو         بگزيده بر يزدان همانـا اهرمـن را

تـا زنـده‌ام فرمانـبر و مـدحـت             شاه ولايت صُهر احمد بوالحسن را

شرط خوبي نيست تنها ، جان من گفتار خوب

خوبي گفتار داراي ، بايدت رفتار خوب

گر تو را تعمير اين ويران عمارت لازم است

بايد از بهر مصالح . آوري معمار خوب

بت‌پرست خوب بهاز خودپرست بد بود

يار بد بدتر بود صدبار از اغيار خوب

خوب داني كيست پيش خوب و بد در روزگار

آن كه مي‌ماند زكار خوب او آثار خوب

رشته تسبيح سالوسي بد آمد در نظر

زين سپس دست من و زلف تو و زنّار خوباي سرو برافراشته قامت                اين قامت است يا كه قيامت

طوبي است قامتت لك طوبي             طوبي لك از چنين قد و قامت

آخر بدرگه تـو رسيـدم                         با صد هزار رنـج و ملامت

با رأي مسـتقيم نمـودم                        در اين مقـام قصد اقامـت

دل راست ز ياد تو غفلت                   جان در عوض دهم به غرامت

امروز در غدير خم از حق                  تشكيل شد ظهور امامت

امروز روز عيد غدير است                  اِكمال يافت دين به تمامت

عارف زكوي عشق برون شو                     جان خواهي ار بري به سلامت

آه كز آتش هجران جگرم پرشرر است

با كه گويم من شيدا كه چه‌ام در جگر است

هر چه خواهي بكن اي دوست ولي غرّه مباش

با خبر باش كه آه دل ما را اثر است

هرزه گوئي و خطا بر من ديوانه مگير

همه دانند خطا زاهل جنون مغتفر است

اي اديب ، اي كه بود سرو قدت ، نخلة طور

موسي آسا دل من مقتبس از آن شجر است

زاهد ار طعنه به ما زد مكُنَش عيب از آنك

در لباس بشري هست و هيولاي خر است

اي اديب اي شجر باثمر وادي طور

چه درختي ، كه ترا بانگ انَاالله ثمر است

زاهد و رهبري كوي حقيقت بيجاست

راه تقوي دگر وراه حقيقت دگر است

باشد افسانة من سحر و فسون از دم عشق

هان مپندار كه عارف ، خر افسانه خر استآنچه اندر دلم از هجر و ز عشقم به سر است

تا قيامت اگرش شرح مختصر است

جلوه‌اي كرد و دلم برد و رخ از من بِنَهُفت

سالها مي‌گذرد دل ز پِيَش دربدر است

جز به بيت‌الحرن من كه گذارش نبود

هر كجا مي‌نگرم طلعت او جلوه‌گر است

من هم آيين سلوك ره صحبت دانـم

چكنم كاتش عشق از سوي او شعله‌ ور است

هيچ كس نيست شادي ندهد بر من زار

مگر آنكي كه ز حال من و دل بي‌خبر است

بسـته گرديـده ره چـاره‌ام طـرف

دل سـودازده در نعرة اَيـنُ‌المَـفَر اسـت

گر كه زنار ببندم به ميان عذرم هست

زآنكه كفر و گنه از اهل جنون مغتفر است

دوش رفتـم به در ميـكدة پيـر مـغان

سخن شيخ همانـا اگر انـدر اگـر اسـت

واعظ ار آينة جعفريش نبـود پـيش

قال جعفر هم از او ، گر شنوي بي‌ثمر است

بر رخ ما نشود باب سعادت مفتوح

تا كلام الله اسلام پس پرده در است

 

تا قدح در كف آن سرو دلارام افتاد              دل ارباب ورع در طمع خام افتاد

خواستم دلق بپوشم مگر از مسجديان عاقبت طشت من سوخته از بام افتاد

شد تنم رنجة دندان و لگد در ره دوست       قصة عشق چرا در كف انعام افتاد

گو مكن واهمه از سـرزنش مدعيـان           در بر پير مغان هر كه نكو نام افتاد

دل كه در دام سرزلف تو جاويد بماند    دانه خال تو بر بودش ودر دام افتاد

بست دل عارف بجنورد چو بر مغبچگان  از كرامات مغان در خور اكرام افتاد

اي حبيب اي تو طبيب دل سودازدگان   سائل كوي تو در ورطة اوهام افتاد

سالكا اول قدم از كفر و دين بايد گذشت

بعد از آن ز انديشة شك و يقين بايد گذشت

چند داري اشتياق وحي و الهام و سروش

قدر خود درياب كز روح الامين بايد گذشت

مي ز ميناي سقاهم  ربّهم بايد چشيد

وز تمناي بهشت و حور عين بايد گذشت

ربّ اَرِني گوي بايد رفت در سيناي عشق

در ره ديدار ربّ‌العالمين بايد گذشت

كفر نبود اين سخن در منتهاي سير دل

گويم ار از نعبدو از نستعين بايد گذشت

تا نپنداري كه آسان است طّي اين طريق

از هزاران بحرهاي آتشين بايد گذشت

وقت مردن يا علي گويان و از اين خاكدان

با تولاّي امام المتقين بايد گذشت

عارفا مستانه مي‌گوئي سخن هشيار باش

ترك سركن ، پس بگو از آن و اين بايد گذشت

از پرتو حسن دوست ، دل از خودي خود رست

چون دل ز خود برخاست . با دلبر خود بنشست

سـرمست بـرون آمـد بـا نـرگس مسـتانه

در ميكده از مستي صد جام و سبو بشكست

جولانگه حسنش ساخت ميدان محبت را

بس سينة مشتاقان كز ناوك مژگان خست

بي‌زخم كجا ماند يكدل به مصاف عشق

چون تير و كمان در دست گيرد سر ترك مست

دل جلوة او جون ديد از كون و مكان ببريد

پيوسته به يكجا شد چون از همه جا بگست

در زلف پريشانش گم شد دل پژمانم

ز آن گم شدني آخر با خال لبش پيوست

از لعل سخن‌گويش صد عقده ز دل بگشود

بر هر شكن مويش صد سلسله دل بر بست

از سنبل پرتابش برد از دل رندان تاب

وز نرگس مخمورش گشتند همه سرمست

فيض ازلي ما را تا هست نمود از نيست

هستي دگر بخشيد تا نيست شدم از هست

تا عارف بجنوردي شد سالك راه عشق

صدبار فتاد از راه تا دوست گرفتش دست

اين چامه بدان گفتم كز پيش ، عراقي گفت

از پرده برون آمد ساقي قدحي در دست

رايـت عشق تـو تا بـر در ميخانه زدنـد

مي‌كشان عربده‌هاي خوش و مستانه زدند

منعم از باده كند ، ميحتسب و غافل از آنك

دل ما را ز ازل بر گل ميخانه زدند

از من آن طائفه صد مرتبه ديوانه‌تـرند

كه دم از هوش و خرد با من ديوانه زدند

سير كردم ره تحقيق و خردمنـدان را

رنجها برده و ليكن دم از افسانه زدند

هر كس پـيرو گيـتي ، بـُوَد امـا عشاق

خيمة خويش ، در آن عرصه جداگانه زدند

اي بسا پادشهان ، كـز اثر جـذبة عشق

پرچم سلطنت خويش، به ويرانه زدند

يك شرر زآتش عشق است كه از شاهد شمع

بر دل زار من و بر پر پروانه زدند

شاهد غيب چو در خانة دل رخ بنهفت

دور باش ، از همه سو ، بر در اين خانه زدند

در كاشانه ببستند به روي همه كس

قفل محكم به در بستة دكّانه زدند

در نخستين قدم از هستي خود بگذشتند

عشق بازان كه قدم در ره جانانه زدند

كشته‌گان رهت ‌اي دوست به قربانگه عشق

بوسه‌ها بر دم شمشير به شكرانه زدند

عارفان را سخن اندر همه جا گشت قبول

تا رقم بر روش حافظ فرزانه زدند

شد بر اين شيوه سخن از غزلم راهنماي

دوش ديدم كه ملائك درِ ميخانه زدند

 

حسن يوسف حَسَن از طلعت دلجوي تو بود        پير كنعان به خدا شيفته روي تو بود

مشك را كس به جهان قدر و بهائي ننهاد         ار نه در نافة آهوي خُتن بوي تو بود

دي نسيم سحري مشك فشاني مي‌كرد     گوئيا باد صبا را گذر از كوي تو بود

پيش سر حلقه عشاق شدم حلقه بگوش    حلقة گوش من از حلقة گيسوي تو بود

در خرابات مغان نعره‌زنان مست توام           هاي و هوي من سودارده از هوي تو بود

سالها بـهر دل گمـشده‌ام مي‌گشـتم          آخرش يافتم اندر خم گيسوي تو بود

تـا كه ديوانه شـدم سلسله‌ها بگستم         عاقبت قيد من از سلسلة موي تو بود

كافر عشقم و ديوانه صفت گويم فاش   سحر افسونگري دهر ز جادوي تو بود

گر چه لعل تو صفابخش كنه كاران است       رهزن اهل ورع طرة هندوي تو بود

عارفا يـار غيـور است سخن‌گو بـه ادب  كاين همه محنت هجر از بدي خوي تو بود

 

سر خيل اولياء مكرم علـي بود            بر ممكنات اشرف و اكرم علي بود

مي‌گشت اگر خداي مجسم به روزگار        مي‌گفتمي خداي مجسم علي بود

گوينـده خطاب اَلَستُ بِرَبّكُم        خود قائل خطاب و بلي هم علي بود

در بزم قرب در شب معراج ميزبان               بـر حضـرت پيمبـر خاتـم علي بود

اي زائرايـن كعبـة مقصود بشنويـد        مقصود علي سفينه علي يم علي بود

هرچ آيدم به چشم هرآنچ‌آيدم به وهم          از طيبات در همـه عالـم علـي بود

در عالـم الست بـدنيا و آخـرت             با مصطفي مصاحب و همدم علي بود

مسجود ما علي و علي ساجدخداست                 مرآت حق به طـور مسلّـم علي بود

باشند اوليا همـه مـرآت ذات حق         در اين ميان سَجَنجَل اعظم علي بود

عـارف تمسك آر بـه ذيل ولايتش         حبل المتين اوثـق و اعظـم علي بود

برگو علي خلاص شدي مختصر كنم            نـاجي مـا ز هر اَلَـم و غـم علي بود

آن خسرو يـگانه كـون و مكان كـه او     پيمان بنـدگي شده محكـم علي بود

در اين سخن غرض نه حلول است و اتحاد    با ذات فرد و اصل و تـوأم علي بود

 

دوش در بار شاه عشق بارعام بود

زآنكه عيد وصل بود و نوبت انعام بود

ازعتابش پاره‌اي افسرده جمعي شادكام

آري اين يك فرق ، بين پختگان و خام بود

لَن تراني حرف نفي است و دهد افسردگي

ليك از آن خّرم شد آن رندي كه دُرد آشام بود

با زباني بس فصيح از بهر ما مي‌گفت راز

گر چه در ظاهر سخن با رمز و با ابهام بود

با اديب عشق اگر چون و چرائي داشتم

نز پي ايراد بلك از روي استفهام بود

آن اديب الكل في الكل اوستاد نكته سنج

با منش هر جا كه ديدم شفقت و اكرام بود

ربّ ارني گفت موساي كليم از فرط عشق

لن تراني مژدة ديدار را اعلام بود

 

 

دل به سوداي تو در ناز ونياز است هنوز       زآتش عشق تو درسوزو گداز است هنوز

شب و روز از سر زلف تو سخنها گفتم قصه كوته نشد و قصه دراز است هنوز

گر چه ما بندة شايسته نبوديم و نه‌ايـم        كـرم خواجـة ما بنده نـواز است هنوز

عاشق درحرمش محرم و محرم گشتند        شيخ در كشمكش را حجاز است هنوز

ما گذشتيـم ز پنـدار و رسيديم به يـار    زاهد استاده به محراب نماز است هنوز

دم ز اسـرار حقيقت نتـوان زد عـارف     پيش آن كس كه گرفتار مجاز است هنوز

 

اي پسر حق را اطاعت كن كمال اين است و بس

رو به محراب عبادت كن كمال اين است و بس

خانه گل را ثباتي نيست معمورش مكن

خانه دل را عمارت كن كمال اين است و بس

آتش شهوت كه خوي نفس نمرودي تو است

بهرخود بَرد وسلامت كن كمال اين است و بس

بت‌تراشي را چو آزر پيشه كردن تـا به كي

بت شكستن راصناعت كن كمال اين است و بس

ربَّنَـا الله را همي ورد زبـان تنهـا مكـن

هم بگو هم استقامت كن كمال اين است و بس

زاستان بوسي ارباب كمال و مكرمـت

خويش را اهل كرامت كن كمال اين است و بس

در بساط حضرت فياض مطلق بخل نيست

ليك تحصيل لياقت كن كمال اين است و بس

هر چه وقت از عمر غافل بودي از ياد خدا

ما بقي صرف غرامت كن كمال اين است و بس

همچو عارف از والاي حضرت خيرالانام

اخذ اكسير سعادت كن كمال اين است و بس

 

اي بت سنگين دل من كز وصالت بي نصيبم

از وصالت بي‌نصيب و از فراغت نا شكيبم

خال هندوي تو كرد آتش ‌پرستم باز ترسم

اي بت ترسا كني در قيد زنار و صليبم

با وجودي كز بهار زندگاني گل نچيدم

باز هم در گلشن اميد وصلت عندليبم

آشـنائي تا نـبينم زآشـنايان ديـارت

در وطن يا در غريبي هر كجا باشم غريبم

ماه تاباني ، ولي بي‌مهري اي ماه منيرم

اي جـمالت مـظهر ذات خـداي مستجيبم

جان گدازم كردي و باشي هنوز آرام جانم

دين و دل دادم به تو و از وصل رويت بي‌نصيبم

غـم‌گار من بود در روز ، چشم اشكبـارم

مونس شبهاي تارم نيست جز حال كئيبم

مـبتلايم بـي‌نوايـم مـظطرم آزرده جـانم

دردمـندم مسـتمندم بـانوايـم نـاشكيبم

اي خجسته باغ خرم اي سهي سرو چمانم

اي دل آراي عزيزم اي نگارم اي حبيبم

مردن و رفتن مرا از اين جهان صد بار خوشتر

كـان گـل شـاداب را انـباز بينم با رقيبم

سوز عشقت در جهان كرداي صنم‌زار و نزارم

درد هجرانت نمود اي دوست معلوم و معيبم

از هزاران گـر هـزاران باشد اندر باغ خلقت

ليك مـن شيداتـرين و خوشنواتـر عـندليبم

خويش را در كنف لطف خدا مي‌بينم     در دل خون شده از خوف و رجا مي‌بينم

وادي عشق عجب باديه‌اي پر خطر است      هـر طـرف مـي‌نگرم دام بـلا مي‌بينم

گر فراري شدم از صومعه معذورم‌دار     در ره صـومعه بـازار ريـا مي‌بينم

زاهد از صومع‌گر ره بخرابات نـيافت       مـرو را رانـدةدرگـاه خـدا مي‌بينم

در پس پـرده نـهان است رمـوز فقرا            وه چه گويم كه از اين پرده چها مي‌بينم

در باط جم و پرويز نديده است كسي   ايـن تـجمّل كـه بـبزم فـقرا مي‌بينم

پير ميخانه چو در ميكده‌ام ديد بگفت     تشـنه‌اي را بـه لـب آب بـقا مي‌بينم

اين همه نغمة شيرين سخني از عارف        از عـنايـات اديـب الادبـا مي‌بينم

دادنـد جرعـه‌اي ز مـي روح‌پـرورم سـرشار شـد زبـادة توحيد ساغرم

برتافتم چو دل ز حكيم و فقيه و شيخ   بگشود دست غيب بدل باب ديگرم

بستم چو ديده بر جلوات جمال دوست شـد عشق جبرئيل من و دل پيمبرم

واعـظ تـرا نـصحت زهـاد مي‌سزد مـن عـارف زمـانم يـعني قـلندرم

شـيران معرفت همه از مـن رمـيده‌اند   زيـرا كه شـير زادة مـير غـضنفرم

هر كس رجوع مي‌كندآخربه وصـل‌خويش      مـن زاهـل بيت پـاك رسـول مطّهرم

حاجات خلق‌گر كه برارم شگفت نيست        كين موهبت رسيده زموسي بن‌جعفرم

گـر از دمـم بيفسرد آتش عـجب مـدار   كـز خـانـدان خـلت فـرزنـد آزرم

دست قضا زخاك خراسان گلم سرشت        من عارف سخنور ازين مرز و كشورم

اي خسرو سـريـر رضـا حـاكم قـضا       مـپسند ايـن قـدر تـو ذلـيل و مكدّرم

 

بحمدالله ز روي دوست چشمم روشن است امشب

تمام مجلس ازيك گل بهار و گلشن است امشب

زمشكين سنبل مويش معط شد مشام جان

به فردوس برين بزم ، گوئي روزن است امشب

زپاكوبي و رقص و كف‌زدن غوغاست در مجلس

بيا ساقي بيا مطرب كه بشكن بشكن است امشب

تـعالي‌الله زهـي تـوفيق از بــيداري بــختم

كه بينم دست من دلدار را در گردن است امشب

در اين پيرانهسر با همچو دلداري هم آغوشم

بسر شور شباب ار افتدم حق با من است امشب

چه مي‌خواهم دگر ز ايام كه اينك بر مراد دل

ميم بركف مهم در برگُلم در دامن است امشب

به بيژن شهر اگـر خـوانـم مـنيژه يـار را شايد

منيژه ويژة عارف به شهر بيژن است امشب